تبليغاتX
کلآغ
شعر

نگاهت آزارم مي دهد

وقتي همراه بهار مي آيي تا بيدارم كني

تابستان كه آمد

من خواب بودم

پائيز بدون چشمان بازم گذشت

و زمستان خوابم آنچنان سنگين بود

كه غارغار كلاغ ها را نشنوم

بيزارم از دستهايت كه مي لرزد برای من

من اين خواب را دوست مي دارم

گم شدن در اعماق يك هيچ

ومي دانم بوي تنت را هميشه  در چند قدمي

يك آغوش خسته خواهم بوئید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:2  توسط محمد آقازاده | 
برای دوست داشتن تو

بهانه عاشقی کافی نیست

باید در یک صبح گرم تابستانی

از کنار یک رود گذشت

خود را به صدای خسته آب سپرد

که در دور دست جامانده است

پلکهایم را خیس می کنم

از نم بجا مانده در یک سنگ

و همراه باد می روم

تا باور کنم

می توان مرد

و همچنان در مردمکهای خسته عشق باقی ماند

و آواز خسته جدایی را برای همیشه ترنم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:47  توسط محمد آقازاده | 

چرا اين چنين تلخ مي گريي

من در انبوه خويش مرده ام

تنها به دستهاي تو پناهنده مي شدم

دستهاي نوازشگري

كه مي ريخت برجانم

نواي عاشقانه يك موسيقي تلخ را

در سرزميني كه نفرت

حرمت نگاه را آلوده مي كند

نه اين تو نبودي

كه من عاشقانه دوست مي داشتم

تصوير تو را ذهن خسته من آفريد

چون ماه شدي

چون نسيم

چون باد تاراجگر

و بعد اين تصوير

در غروبي خسته همراه طوفان رفت

تا من بمانم

با زمزمه تنهايي

و تنها به دستهاي هميشه نوازشگر مرگ پناه برم

هر گز خسته نمي شود

از مردي كه با جسد خويش تنها مانده است

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:48  توسط محمد آقازاده | 

وقتي تو نباشي

لبخندت مي ماسد بر لبان بسته ام

چون كوه مي ماني

ومن چون رودي كه مي گذرم

از دامن پر گل ات

و آرام مي گيرم

در پنهاي سينه ات

كه گم شد در تن سرد زمين

نه تو چون دريا مي ما ني

چون نسيم

چون گذر شب در دست روز

و چون پرواز پرنده

در نگاه آسمان

و من

چون اشك

يك قطره  اشك

كه مي ريزد

بر آبشار گيسوانت

كه بوي بهار مي دهد و رفتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:45  توسط محمد آقازاده | 
هی خانم

بپیچ دست چپ

هی آقا

بپیچ دست راست

شما

خانم

آقا

آنقدر بروید

تا به اندازه تمام کهکشانها

از هم دور شوید

و بعد می توانید

آزاد ورها

برای عاشقی

آواز بخوانید

و برقصید همراه ظلمت و ستاره های مرده

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:29  توسط محمد آقازاده | 
تنم

نه

تنت

نه

تو می روی

به کجا

نمی دانی

من می روم

به کجا

نمی دانم

چشمهایم

تنت را خاکستر می کند

و باد خاکسترت را می برد

 می ریزد در نگاه خسته ام

کور می شوم

و تنها تنت را می بینم

که در آغوش خیال من پر پر می شود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:16  توسط محمد آقازاده | 
همیشه

بله همیشه

بدنبال یک تکه زمین خوب بودم برای مردن

اما تو تن ات را از من دریغ می کنی

و زندگی با همه خوفناکی اش

می ماند

در کنار من

و در آغوش خسته من

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:11  توسط محمد آقازاده | 
می بینمت

می بینمی مرا

در آغوشم می کشی چه عاشقانه

رها می کنم خود را در اندام عریانت

و بعد یک جسد می ماند روی دست خاک

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:45  توسط محمد آقازاده | 
لبهایت را بجو

دندانهایت را به هم فشار بده

و بعد خشم را درگلویت رها کن

پرنده شو

پرواز کن

تا ابرها بپر

ابر که شوی

می توانی بباری

و با پلک های خیس ات

عشق را نفرین کنی

که ترا در یک عصر سرد عاشق ات کرد

و تو ماندی با تنهایی

که پیش از آن چه دوستش می داشتی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:40  توسط محمد آقازاده | 
کابوس

انتهای یک کوچه بن بست

تنهایی

گریز

به کجا

نمی دانم

خنجر واژه هایت بیدارم می کند.

وقتی تو در کنارم هستی

با حسرت در انتظار

آن کابوس دلربایم

که ترا ازمن می رباید

ای کابوس شبانه در آغوشم بگیر

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:2  توسط محمد آقازاده |